عاشق که شدم

عاشق که شدم
عاشق که شدم
دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت
انقدر بالا و بالاتر رفت
که به خورشید چسبید و ترکید
حالا مواظبم دفعه بعد که عاشق شدم
یه نخ به سر دنیا ببندم
که خیلی بالا نره...
آخه ، می ترسم این بار هم ، یا گمش کنم یا بترکه!

=============

 

رویای هایدی

روزی یک اسب آبی به نام هایدی،
به فکرش رسید که پرواز کند.
او یک جفت بال درست کرد و بالها را به خود بست،
بالا هایدی! پرواز کن هایدی! بدو هایدی! برو!
هایدی به بالای کوهی پر از برف رفت،
برف هایدی! یواش هایدی! لیزه هایدی! هو!
بالا آبی آسمان بود و پایین دریای بیکران
کجا هایدی؟ نه هایدی! وای هایدی! بو!

پایان خوش:
هایدی بال زد و اوج گرفت، بالا و بالاتر
حالا هایدی! بالا هایدی! عالیه هایدی! پوپ!
و مثل یک عقاب در ابرها گم شد.
بلند هایدی! پرواز کن هایدی! خداحافظ هایدی! پوپ!

پایان ناخوش:
هایدی مثل قوباغه جستی زد و مثل سنگ افتاد.
سنگ هایدی! منگ هایدی! دنگ هایدی! تُلپ!
و زخمی شد و کم کم در آب دریا غرق شد.
های هایدی! وای هایدی! آی هایدی! قُلپ!

پایان جوجه ای:
و هایدی به آسمان نگاه کرد و بعد به دریا نگاهی انداخت.
دریا هایدی! آزاد هایدی! خطرناکه هایدی! نه؟
بعد به خانه برگشت و چای گرم و کیک خورد.
اینم از هایدی، هی هایدی! چی بگم؟

 

==========

کنترل دنیا
روزی خدا با لبخند به من گفت:
ببینم، دلت می خواد برای مدتی دنیا رو تو بگردونی؟
گفتم: بله، به امتحانش می ارزه.
بعد پرسیدم:
محل کارم کجاست؟
چقدر حقوق می گیرم؟
کی برای ناهار می ریم؟
بعدازظهر کی مرخص می شم؟
خدا گفت: اون گردونه رو بده به من!
اینطوری حتما کار دنیا رو به هم می ریزی.
=============
 

هشت بادکنک
در بعدازظهر خسته کننده ای،
هشت بادکنک که کسی آنها را نمی خرید.
با نخهاشون تصمیم به پرواز گرفتند.
پروازی آزاد و به هر جا که دلشان می خواست!
یکی بالا رفت که خورشید را لمس کند – پاپ!
یکی فکر کرد سری به بزرگراهها بزند – پاپ!
یکی خواست روی کاکتوسها چرتی بزند – پاپ!
یکی ایستاد که با بچه بی حواسی بازی کند – پاپ!
یکی خواست تخمه داغ بکشند – پاپ!
یکی عاشق یک جوجه تیغی شد – پاپ!
یکی دندانهای یک کروکدیل را معاینه کرد – پاپ!
یکی هم آنقدر معطل کرد که بادش در رفت – ووش!
هشت بادکنک که کسی نمی خرید،
آزاد بودن پرواز کنند و در هوا معلق باشند.
آزاد بودند هر موقع خواستند بترکند!
 
===========
قطعه پازل
یک قطعه پازل ...
که در پیاده رو افتاده،
یک قطعه مقوایی پازل ...
که در آب باران خیس خورده،
ممکنه یک دکمه آبی
از کت خانمی باشه
که توی لنگه کفش زندگی می کرده
می تونه لوبیای سحر آمیز باشه.
یا چینی در پیرهن مخمل قرمز یک ملکه
یا یک گاز از سیبی که
نامادری سفیدبرفی بهش داد ...
می تونه تور یک عروس باشه.
یا یه شیشه که درشور باز کنی غول زشتی بیرون می آد.
می تونه تکه ای از لباس ساحره غرب
موقعی که بخار می شد باشه.
می تونه جریان عمیق قطره اشکی
روی صورت یک فرشته باشه
هیچ چیز به اندازه یک قطعه خیس خورده پازل
احتمال هر چیزی بودن رو نداره.
=========
چگونه مجبور نباشیم ظرفها را خشک کنیم؟
اگه مجبوری هر روز ظرفها رو خشک کنی
( وای چه کار بی مزه و مزخرفی )
اگه مجبوری هر روز ظرفها رو خشک کنی
( عوض اینکه سری به کوچه بزنی )
اگه مجبوری هر روز ظرفها رو خشک کنی ...
و یک روز یکی از اونها رو بندازی و بشکنی
دیگه کسی اجازه اینکار رو بهت نمی ده
و دیگه مجبور نیستی هر روز ظرفها رو خشک کنی.
===============
اگه چی بشه چی؟

دیشب، وقتی خواستم بخوابم.
چند تا «اگه چی بشه چی؟» به فکرم اومد.
تا صبح جلوی چشمم رژه رفتن و ورجه ورجه کردن
و همان آواز قدیمی «اگه چی بشه چی» رو خوندن:
اگه توی مدرسه درسم بد بشه چی؟
اگه در استخرو تخته کنن چی؟
اگه توی خیابون کتک بخورم چی؟
اگه توی لیوانم سم باشه چی؟
اگه یه باری شروع کنم به گریه چی؟
اگه مریض بشم و بمیرم چی؟
اگه امتحانمو بد بدم چی؟
اگه روی صورتم موی سبز دربیاد چی؟
اگه هیچکس منو دوست نداشته باشه چی؟
اگه یه برق از آسمون بیاد و منو بگیره چی؟
اگه سرم شروع کنه به کوچیک شدن چی؟
اگه باد بادبادکمو پاره کنه چی؟
اگه جنگ بشه چی؟
اگه مامان و بابام طلاق بگیرن چی؟
اگه سرویسم دیر برسه چی؟
اگه دندونام صاف در نیاد چی؟
اگه شلوارم پاره بشه چی؟
اگه هیچوقت شنا یاد نگیرم چی؟
هر وقت که همه چیز رو به راهه،
نصفه شب «اگه چی بشه چی» سراغم می آد.