عکس توی آب
هر وقت توی آب یه آدمی رو می بینم
که سروته وایساده
نگاش می کنم و هرهر می خندم
گو اینکه نبایست اینکارو بکنم
چون شاید توی دنیای دیگه ای
در زمان دیگه ای
در جای دیگه ای
چه بسا درست وایساده همون آدم
و این منم که سروته وایسادم !
 
=========
نوک زدن دارکوب
غم انگیزترین چیزی که در عمرم دیده م می دونید چی بود؟
دارکوبی بود که به یه درخت پلاستیکی هی نوک زده بود .
بعد دارکوبه نگاهی به من کرد و گفت : « ای رفیق صمیمی ...
ای ... درخت هم درخت های قدیمی
 
===========
زبان تن
پاهام گفتند:اهای! بیا بریم رقص
زبانم گفت: بیا چیزی بخوریم
مغزم گفت:چه طوره یک کتابه خوب بخونیم
چشم هام گفتند:بهتره چرتی بزنیم
پاهام گفتند:نه؛بریم قدم بزنیم
پشتم گفت:بریم ماشین سواری
باسنم گفت:تا شما تصمیم می گیرید من می نشینم این گوشه
=============
امتحان امتحان امتحان!
تا جون دارم از ما امتحان می گیرن
تو مدرسه اونقدر از ما امتحان می گیرن
که از نفس میوفتیم
بس که امتحان دادیم و امتحان دادیم امتحان دادیم
انگار که جز این کاری ندارم
اگر می تونستی توی کلمونو نگاه کنی
می دیدی که مغزمون سیاهو کبود شده
از بس که امتحان دادیم و امتحان دادیم وامتحان دادیم
همه فکر و ذهنمون همینه
انقدر هر هفته امتحان دادیم
که اصلا وقت نمی کنیم چیزی یاد بگیریم
=============
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
در خانه ای سرد ، بالای خیابان سالیوان ،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید ، در شرف مردن بود
عینک افتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه .
همه معتادها و همه علاف ها
و همین طور همه کافه دارها
دور تختش جمع شده بودند .
وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:
گفت : ( کفش هایم را برای مادرم بفرستید ،
بلوزم را به جا لباسی آویزان کنید .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید .
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم .
خانه ام را به یک آدم مستمند بدهید
و بگوئید که اجاره آن تمام و کمال پرداخت شده .
پول ها و موادم را خودتان بردارید ،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .)
گفت : ( جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد .
شعر هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید ،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید .
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که مردم ،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .
کفش های راحتی اش را پرت کردیم وسط خیابان ،
بلوزش را گذاشتیم همانجا ، روی زمین .
گیتارش را فروختیم
در کافه گوشه خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد .
موادش را دود کردیم .
پول هایش را خرج کردیم.
شعر هایش را دور ریختیم . 
کسی ، نوارهایش را برداشت ،
و دیگری ، کتابهایش را ،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم .
گفت : (مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .)
===============