کودک که بی هیچ اراده ای پا به دنیا نهاده بود گریست ...

شاید نمی دانست هیچ حادثه ای در دنیای آدم ها ارادی نیست! او که جز سیاهی ندیده بود از حجم رنگ ها و فضا هراسان بود و می گریست ...

کم کمک دنیا با همه ی رنگ وحجمش برایش تکرار شد و تکرارشد و تکرار ...

وکودک دست در دست زمان گریه هایش را از یاد برد ...

آموخت برای خواسته هایش دیگر اشک نریزد ... آموخت همیشه بجنگد بی آنکه چشمان حریف را بنگرد ...

آموخت فاصله ایست به وسعت شب از خواستن تا رسیدن... کودک از یاد برد طعم خنده های بی بهانه اش را ... اما آدمک ها نام این فراموشی را بلوغ نهادند !

و کودک دیگر کودک نبود ...!
__________________

خدایا دستم را بگیر ...
مثل کودکی که تازه راه افتاده است ...
بی یاری دستهایت زمین خواهم خورد ...!