در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از مستی.

شیخ جنید بر او برگذشت. چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی افتاد.

مست شرم داشت، گفت: یا شیخ! چنین که هستم، می‌نمایم! تو چنان که می‌نمایی، هستی؟ گریه بر شیخ افتاد به سبب این صدق.