فرزندی پدر پیرش را در زنبیل گذاشت و آنرا کُول کرد و به کوهستان  برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست پدرش را ترک کرده و به خانه برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پسر با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «به چه می خندی پدر؟

پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: «من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را در زنبیل گذاشته و همین جا رها کردم و رفتم و حالا پس از سالها تو مرا به این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد! و درحالی که اشک شرم و خجالت و پشیمانی از کرده اش در چشمانش جمع شده بود سر به زیر افکند»

پسر لحظه ای به حرف های پدرش اندیشید و آن گاه از ترس آن که مبادا روزی پسرش هم با او چنین کند، پدر را برداشت و به خانه آورد.

-------------------

پ . ن :

امروزه غارهای مدرنی بنام خانه سالمندان کشف و ساخته شده که زحمت بالارفتن از کوه و کول کردن پدر را برای فرزندان عزیزتر از جان آسان نموده است. البته اگر خاطر پدر رو بخوان وگرنه که اولین بیابون نزدیک همون غارست...

راستی چرا ؟؟؟

ج : وقتی واسه بچه هات پدری نکردی 

وقتی بزرگ شدن بچه هات رو ندیدی

وقتی مجبورشون کردی بجای دنبال کردن زندگی خودشون آرزوهای تو رو برآورده کنن

وقتی صبح خواب بودن رفتی بیرون وقتی هم خواب بودن اومدی خونه

میدونم چی میخای بگی ... همشو فوت آبم ... همه دلیلای بالا رو میشه بیخیال شد ولی وقتی شکم بچه هاتو از مال حروم پر کردی دیگه انتظار بهتری هم نمیشه داشت ...

باشه تمام حرفای من دروغه ... خودت بگو دلیلشچیه ... اصلن خونه سالمندان نداریم راضی شدی ... همه چی گل و بلبل ...