یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

 

سه تا شپش بودند در ایالت ایلینویز که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور می‌توانند از این وضعیت خلاص شوند.

 

شپش اول گفت: « بقول علمای اقتصاد همه‌ی بدبختی ما از این است که حوزه‌ی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی و بازار هدفمان را مشخص کنیم.»

دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزه‌ی کارشان را مشخص کنند.

 

شپش اول که تحصیلکرده و زبل بود گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند لذا من حق آب و گل دارم

 

شپش دوم هم برای اینکه کم نیاورد و مرام بگذارد گفت: « حال که اینطور است من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. ما اباء و اجدادی آنجا منزل داشته و خانزادیم و اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست

 

شپش سوم گفت: «من هم می‌روم فرانسه  پیش فک و فامیل‌های خودم مادر و خواهرم آنجا زندگی میکنند و من به همراه مادربزرگم در اینجا زندگی میکنم تازه پسر دایی هایم نیز در انگلیس زندگی میکنند و ویزای شینگن دارند حیف که شما بی کلاس هستید و نمیدانید این یعنی چه..

 

باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.

 

شپش اول مستقیما رفت به خانه‌ی ملک‌التجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود.تعجب

 شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملک‌التجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملک‌التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره.

 

ملک‌التجار به شاگردش اشاره کرد برای جناب شپش چایی بیاورند و به شپش گفت: «چه می‌خواهی پدر جان؟»

شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود، سرفه ای کرد و صدایش را صاف کرده و گفت: «تصدقت گردم بنده به یک مریضی صعب‌العلاجی دچار شده‌ام. حکیم گفته دوای درد من دو قورت و نیم از خون حضرت عالی است. لذا جهت خون خوری استعلاجی خدمت رسیدم

ملک‌التجار سری از روی تاثر و تاسف تکان داد و گفت: «آخیش، حیوونکی! پس تو هم با من همدردی؟ تعجباتفاقا من هم بصورت ارثی کم خونی دارم و به همین خاطر مجبورم با این حال مریض بنشینم دم در حجره و با هزار بدبختی خون مردم را توی شیشه کنم. نمیدانی که چقدر از این کارم عذابوجدان دارم ... لذا رویم سیاه است و متاسفم. خدا روزی‌ات را جای دیگری حواله کند.» راستی خواستی بروی پول چایی بچها یادتان نرود ...

 

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بیرون و از ناراحتی رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توی جوی آب.

 

شپش دوم رفت سر وقت  مش حسن بیل زن. مش حسن درحالی که عرق میریخت نگاهی از سر اوقات تلخی به او کرد شاید با دیدن قیافه شپش یاد بدهکاری اش افتاده بود و یاد پسرش که بزودی از سربازی برمیگشت و پولی در بساط نداشت تا عروسی برایش بگیرد. تا بحال تمام خواستگارهای دخترش را به هزاران بهانه از خانه رد کرده بود چون پولی برای جهیزیه اش نداشت. 

شپش وقتی اوضاع مش حسن بیل زن را دید با شرمندگی گفت: «مشدی، رویم سیاه، آمده‌ام برای صرف نهار!» مش حسن سیگاری روشن کرد و دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما ولی امیدوارم نزول خورها خونی گذاشته باشند.» شپش تشکر کرد وگفت ایشالا گذاشتن و رفت روی دست مش حسن و رگ را پیدا کرد و بنا کرد به مکیدن.

قدری تقلا کرد... ولی وقتی دید از خون خبری نیست با عصبانیت ازروی دست مش حسن پرید پایین ودرحالی که خود را می تکاند گفت: «مرد حسابی! تو که خون نداری  بی خود میکنی بفرما می‌زنی..!؟ مگر من مسخره توام ... وقت من را هم بیخودی گرفتی مگر من بیکارم ...»

بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروری و در حال حاضر مشغول ترک است.

 

شپش سوم رفت به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌هایش. اهل فامیل از او استقبال کردند و گفتند: «جایی آمده‌ای که وفور رزق و روزی است. در وسط شهر، یک پایگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم می‌رویم آنجا، خون کسانی را که آمده‌اند برای اهدای خون، با خیال راحت نوش جان می‌کنیم

 

شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با فک و فامیل‌هایش می‌رفت به پایگاه انتقال خون.

*********** 

آخرین خبر

با کمال تاسف و تاثر درگذشت زنده یاد روان‌شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می‌رساند. آخرین بیت شعری از آن زنده یاد که در واپسین لحظات سروده (معلوم می‌شود که آن خدابیامرز طبع شعری هم داشته ـ توضیح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاریخ، چاپ می‌شود:

 

بیهده گشتیم در جهان و به نوبت

«ایدز» گرفتیم در ولایت غربت!

 

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که آدم اگر عاقل باشد، نمی‌نشیند درباره شپش‌ها افسانه بنویسد.

 

قصه ما به سر رسید؛ غلاغه به خونه‌ش نرسید .