عابد سخت کوش بنی اسرائیلی که 200 سال از عمر خود را در عبادت گذرانده بود، از خدا تقاضا کرد تا ابلیس را به او نشان دهد؛ ناگهان پیری در برابر او ظاهر شد.

 

_تو کیستی؟

 

_من ابلیس هستم.

 

_چرا به سراغ من نیامدی تا مرا فریب دهی؟

 

_بارها آمدم ولی در کمند من نیفتادی.

 

_چرا؟

 

چون عبادت تو خالصانه انجام میگیرد و به خاطر خدا تمام لحظات عمر خود را به عبادت میگذرانی و فکر میکنی که نکند که عزرائیل فرا رسد در حالی که در گناه و عصیان باشی، لذا من نتوانستم تا کنون بر تو مسلّط شوم و به خاطر همین اطاعت تا الان 200 سال از خدا عمر گرفتی و 200 سال دیگر نیز زنده خواهی بود. ابلیس این را گفت و غایب گشت! عابد به فکر فرو رفت و با خود گفت حالا که 200 سال مهلت دارم چرا خود را از کامجویی ها و لذّات دنیوی محروم کنم؟ 100 سال را در عیش و نوش به سر میبرم و 100 سال دیگر را در اطاعت و عبادت میگذرانم! پیرو این اندیشه دست از عبادت کشید و به دنیا روی آورد و کم کم خطاهای فراوانی را مرتکب گشت. ناگهان احساس کرد که عزرائیل به سراغ وی آمد. به عزرائیل گفت: من 200 سال مهلت دارم! عزرائیل گفت: آری مهلت داشتی، ولی بر اثر دوری از عبادت و غرق شدن در لذّت جویی و انجام گناهان عمر تو کوتاه شده. بدین وسیله عابد بیچاره عاقبت به شر شد.

 =========

مومن بودن مهم نیست مومن ماندن مهم است و عاقبت ....