روزی حاکمی پیش عارفی رفت. که از دنیا بریده بود و مشغول ریاضت و راز و نیاز بود. حاکم پیش او رفت و گفت شما بسیار همت کرده اید که از دنیا بریده اید.

عارف به او گفت نه بلعکس شما بسیار همت کرده اید که از آخرت بریده اید که این دنیا فانی است و آن دنیا باقی.

 

 *******************

روزی پسر بچه ای نزد یک عارف بزرگ آمد و گفت:  مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید."

 

عارف سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. عارف درحالی که اشک در چشمانش جمع شده بود از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

 

عارف تبسمی کرد و گفت: اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست که تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

و اینگونه دخترک از مرگ خلاصی یافت لیکن از سرنوشت کاهن خبری نداریم و از چند روز پس از این حادثه دیده نشده  چشمک