*** بینوایى به نزد پیامبر آمد. و مرد ثروتمندى در حضور رسول (ص ) بود.

مالدار، جامعه خویش از بینوا در کشید.

 پیامبر (ص ) فرمودند : چه چیز تو را بر آن داشت ؟

آیا ترسیدى که بینوایى او، ترا نیز در گیرد؟ یا بى نیازى تو به او بچسبد؟

 ثروتمند خجل گشت و گفت : چون چنین فرمودید ؛ نیمى از دارایى من از آن او باشد.

 آنگاه پیامبر به مرد بینوا فرمودند : آیا از او مى پذیرى ؟

و تهیدست گفت : نه

فرمودند چرا؟

گفت از آن مى ترسم ، که چنان شوم که او شده است .

 

*** منصور عباسی، مردى را که نرمش بسیار داشت ، فرمانروایى خراسان داد. و زنى ، روزى به نزد او به دادخواهى آمد و از او بهره اى ندید.

زن ، او را گفت : دانى که خلیفه چرا ترا به فرمانروایى برگزیده است ؟ گفت : نه .

گفت : می خواهد بداند که امور خراسان بى والى به سر رود؟

 

*** منصور عباسى ، سپاهیان خویش را گفت : راست گفته است ، آن کس که گفته است سگ خویش را گرسنه بدار! تا از پیت آید.

و آنان گفتند: آرى ! و چه بسا که دیگرى گرده نانى به وى نماید و از پى او برود و ترا رها کند.

 

*** گفته اند: عبدالملک ، پیش از آن که به خلافت رسد، همواره مقیم مسجد حرام بود

و نماز و تلاوت قرآن را مراقبت مى کرد. چنان که او را ((کبوتر مسجد)) گفتند

و چون خبر خلافت به وى رسید، قرآن در آغوش داشت . آن را به زمین نهاد و گفت :

اینک ! جدایى میان من و تو فرا رسید.تعجب