*** جمعی بهر کم خردانی چند، مالی نهاده بودند که هر کس سقراط را ناسزایی گوید آن مال بستاند و از قضا کم خردی چنان کرد که گفته بودندش، سقراط بردباری کرد و پاسخ نگفت کم خرد شرمنده شد، سقراط وی را گفت بخشیدمت، اگر در ناسزا گفتن به من سود دیگریت نیز هست مگذار که شرم مانع آن شود.

*** جوانی از مردم اسپارته یونان از کوتاهی شمشیرش نزد مادر شکایت کرد، مادر گفت از صف گامی پیش نه.

*** شخصی گفته است وارد شدم به بعضی اکابر طریقت، دیدم که می نویسد گفتم این قدر می نویسی پس چه وقت عمل می کنی؟ پاسخ داد آیا این نوشتن عمل نیست؟ ساکت شدم و ندانستم چه جواب دهم

*** مردی به ابن سیرین گفت دیشب خواب دیدم که قلا ده ای از جواهر به گردن سگی بستم ابن سیرین گفت حکمت به کسی گفته ای که اهل آن نبوده است.

*** نمایندگان کنگره در ایالا ت متحده به شدت متعجب شدند هنگامی که در سال ۱۹۷۷ دریافتند که در هنرستان موسیقی پنتاگون ۱۵ ماه طول می کشد تا یک رهبر ارکستر تربیت شود در حالی که یک خلبان جت فقط ۳ ماه طول می کشد تا دوره اش را بگذراند.

*** دو جوان دختریک حکیم را خواستگاری کردند یکی غنی بود و دیگری فقیر، حکیم دخترش را به جوان فقیر داد اسکندر پرسید چرا دخترت را به فقیر دادی؟ حکیم گفت غنی احمق بود برای حفظ مال خود و ادبی (خردی) نداشت ولی فقیر ادیب (عاقل) بود لذا به او امید غنا می رفت

*** شخصی از حاتم طایی ده درم شکر خواست حاتم امر کرد ده تنگ شکر به وی بدهند زنی حاضر بود - از باب شاه می بخشد شاه قلی نمی بخشد-  بر این کار حاتم را سرزنش کرد حاتم گفت سوال ما و عطای او هر دو در خور همت بود...