دیگر نمی آید ، با امروز دو ماه است که پیدایش نیست . از کباب فروش محلمه مان هم پرسیدم گفتم:"از این بنده خدا خبری نداری ؟ همین که همیشه این جا می شست !" همان طور که پشت میز نشسته بود و پاهای بلندش از میز بیرون زده بود با چهره ای کسل نگاهش را از تلویزیون گرفت و با پوزخندی گوشه ی لبش را بالا پراند و گفت: " نوچ"

دوباره چشمم به سکوی خالی افتاد به غیر از او کسی را ندیدم که بر این سکو بنشیند. به دیوارش تکیه زدم و ژست او را وقتی بیکار بود و سیگار گوشه ی لبش می گذاشت گرفتم . یادم از وقتی افتاد که چشمانش خمار بود و درد داشت از صورت استخوانی و ریش های سفید ش که از دود سیگار زرد شده بود از کت ژنده و دستان سیاهش و قوز مختصری که شانه هایش را به هم می بافت .

وقتی آرام گرفته بود آهسته سرش را بلند می کرد و به آدم هایی که از خیابان عبور می کردند خیره می ماند . تنها باد بود که موهای پر پشتش را تکان می داد یا سیگارش بود که که به انتها می رسید و انگشتش را می سوزاند .

به کودکی فکر می کرد که با شیطنت کودکانه پایش به پای او بند می شد و سکند ری خوران تعادلش را حفظ می کرد و باز با انرژی و امید دوان دوان دور می شد به تن نحیف و دستان خون مرده اش که انگار در زندگی محکوم به عذابی است که از گناهی نکرده حاصل می شود به آنهای فکر می کرد که کفش هایشان را واکس می زد وصدای قدم هایشان از صبح تا شب مثل پتک در سرش صدا می کرد به آنهای که از چهار راه عبور می کردند و اگر نگاهش می کردند نگاهی تحقیر آمیز و تلخ بود به آنهایی که ...

بلند شدم و به مرده پرستی خودم لعنت فرستادم .

او خسته بود ، خسته ...