امروز دوباره دلم هوای دوستامو کرده.

نمی دونم چند وقته تو این حصار تنگ و تاریکم.

نمی دونم اصلا چرا باید به این مسافرت لعنتی  می اومدم.

می گن یه سفر کوتاه مدته، تازه اونجا همه جور امکاناتی هست ولی باید بلد باشم چطوری ازشون استفاده کنم ، واقعا خنده آوره چون هنوز هیچی نشده کلی دارم اذیت می شم.

چند روزیه غذای درست و حسابی نمی خورم.  

گاهی وقتها از اون بیرون صدای یه زن رو می شنوم، انگار داره با من حرف می زنه، شایدم درددل می کنه، ولی یه دفعه با فریادهای یه مرد آروم میشه، اونوقته که می بینم تمام درودیوار اینجا به لرزه می افته. بعدش فقط صدای گریه ی اون زن میاد و بس،

ولی من فقط بغض میکنم.

مثل الان که دوباره داره صدای گریه ش می یاد.

دیگه نمی تونم اینجا دووم بیارم ، باید برم به کمکش، ولی انگار همه تلاشهام بی فایده ست. از شدت حرص چند ضربه ای به اطرافم می زنم، ولی آروم نمی شم. فریاد های اون زن دیوونه کننده ست .

ولی انگار دلشون به رحم می یاد و منو از اون تاریکی بیرون می کشند، اما ای کاش این کارو نمی کردن.

زبونم بند اومده از دیدن و شنیدن چیزهایی که هیچکدوم از آدمای اونجا نه می بینند و نه

می شنوند.

امواجی که پی در پی ورود منو به سراب خوشامد می گن.

در میان همه اونا یه زن رو می بینم که آروم خوابیده . بد جوری وجودش بهم آرامش می ده.

 

نمی دونم شیوه ی استقبالشونه یا ترس از بند اومدن زبونم که منوسرازیر می کنند و سه بار به پشتم می زنند.!!! اون موقع است که بغض نه ماهم می شکنه و از ته دل گریه می کنم. ...

 تولدم مبارک !!!