دیرگاه شبی که از خیابانی نیمه تاریک قدم زنان می گذشتم فریادی نحیف را از پس بوته هایی انبوهی شنیدم . هشیاربا گام هایی آرام گوش تیز کردم دریافتم صدایی را که شنیده ام بی تردید صدای گلاویز شدن است وحشت کردم. صدای خرخرسنگین کشمکشی تا پای جان جر خوردن پارچه. با فاصله ی چند متر از جایی که ایستاده به زنی حمله شده بود.

 تمام وجودم از ترس و دلشوره پر شده بود نمی دانستم  آیا باید وارد معرکه شوم؟ ترس جان مانع می شد.  

از این که ان شب ناگهان تصمیم گرفته بودم راه تازه ای را برای رسیدن به خانه امتحان کنم به خود ناسزا می گفتم.

با خود فکر میکردم اگرخودم هم قربانی تازه ای می شدم چه؟ نبایستی به سوی نزدیک ترین باجه ی تلفن بدوم و پلیس را خبر کنم؟

اگر او چاقو یا سلاحی داشته باشد چه ؟!

 

هر چند به نظرابدیتی می رسید اما این پا وان پا کردن ذهنم فقط لحظه ای طول کشید. فریاد دختر ضعیف و ضعیف تر می شد. میدانستم باید فوری دست به کارشوم.

چطور می توانستم خودم را به نشنیدن بزنم و بروم؟ مگر نه اینکه این کار بزدلانه و شرم آوری است ؟ نه من نمی توانستم ساکت بنشینم حتی اگربه قیمت جانم تمام می شد... 

سرانجام تصمیم را گرفتم نمی توانستم به سرنوشت این زن ناشناس پشت کنم ولو این که معنایش به خطر انداختن زندگی خودم باشد .

من مرد شجاعی نیستم ورزشکار هم نیستم. 

اما نمی دانم در آن لحظه از کجا این شهامت معنوی و قدرت جسمی را بدست آوردم. اما همین که سرانجام تصمیم به کمک ان زن گرفتم به نحوی غریب کسی دیگر شدم ... کسی که تابحال و قبل از این نبودم بنابراین با سرعت تمام به پشت بوته ها دویدم و یقه ی حمله کننده را گرفتم و از زن بینوا جدایش کردم . دست به گریبان به روی زمین غلتیدم چند دقیقه گلاویز بودم و ضرباتی رد و بدل شد تا اینکه مهاجم از جا پرید و پا به فرار گذاشت.  هن هن کنان درحالی که قلبم به شدت می تپید ایستادم و به آن زن نزدیک شدم در حالی که او پشت درختی قوز کرده بود و گریه می کرد . در تاریکی به سختی می توانستم او را ببینم اما به خوبی میتوانستم احساس کنم که از وحشت می لرزید .

 

چون نمی خواستم بیش از این مسبب ترس بشوم با فاصله با او حرف زدم و با ملایمت گفتم :( تمام شد مردک فرار کرد. خطر از سرت گذشت).

 

سکوت طولانی بر قرار شد وسپس کلمه های از حیرت و شگفت ادا شده اش را شنیدم :

.

.

.

.

.

پدر تویی؟

 

آن وقت از پشت درخت کوچکترین دخترم کاترین جلو آمد ...