گربه تبردزد

  

مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می نهاد و در را محکم می بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می نهی ؟

گفت : تا گربه نبرد .

گفت : گربه تبر چه می کند ؟

گفت : ابله زنی بوده ای! تکه ای گوشت که به یک جو نمی ارزد، می برد، تبری که به ده دینار خریده ام ، رها خواهد کرد.....

 

 ===============>

خواندن فکر :

 

 

شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید که معجزه ات چیست ؟ گفت معجزه ام این که هر چه در دل شما می گذرد ، مرا معلوم است، چنان که اکنون در دل همه می گذرد که من دروغ می گویم.

 

 ===============>

زن زیبارو

 

 

بازرگانی را زنی خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. برای او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هر گاه از این زن حرکت ناشایستی سر زد یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون بازآیم.

پس از مدتی خواجه به خادم  نامه نوشت که:

 

چیزی نکند زهره که ننگی باشد / بر جامه ی او ز نیل رنگی باشد

 

خادم در جواب نوشت که :

 

گر آمدن خواجه درنگی باشد / چون بازآید ، زهره پلنگی  باشد..

 

 ===============>

ای کاش :

 

 

ظریفی  زنی به غایت زشت رو داشت .

روزی در مجلس نشسته بود ، غلامش دوان دوان بیامد که ای خواجه ، خاتون به خانه فرود آمد.

گفت : ای کاش خانه به خاتون فرود می آمد.