کودک با اقیانوس آشنا نبود. 

پدر او را برد تا اقیانوس را کشف کنند.

روزها به سوی جنوب سفر کردند.

عصر یک روز، به پدر به کودک گفت: پشت آن تپه ها، اقیانوس است

قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظر کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان،...

در برابر اقیانوس بود.

آنچنان عظیم بود، و آنچنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند.

وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است! کمکم کن تا نگاهش کنم!

و استاد خردمند چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشمهای هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم.