پدر روزنامه می خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.

حوصله ی پدر سررفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا وتکه تکه کرد و به پسرش داد.

بیا تو حالا یه چیزی برای انجام دادن داری من یک نقشه ی جهان به تو می دهم و می خواهم ببینم می تونی آن را دوباره بسازی؟

او دوباره خواندن روزنامه را شروع کرد و می دانست که این کار تمام روز پسرش را مشغول می کند.ولی یک ساعت بعد پسر با نقشه"درست شده"برگشت.

پدرش با شگفتی پرسید:« مادرت قبلا " به تو جغرافی یاد داده؟ »

پسر جواب داد:« من حتی نمی دانم جغرافی چیست؟اما پشت همین صفحه عکسی از یک انسان بود.پس من انسان را دوباره ساختم و فهمیدم که جهان را هم دوباره ساختم.

در دوره دانشگاه به یاد دارم که استاد جمله جالبی به ما گفت و اون این بود : اگه تمام مردم افغانستان رو به سوئیس و تمام مردم سوئیس رو به افغانستان ببریم و بعد از چند سال به این دو کشور بریم میبینیم که از سوئیس جز خرابه ای باقی نمونده و افغانستان زیباترین کشور دنیا شده . البته من قصد توهین به مردم شریف و خونگرم هیچ کشوری ازجمله برادران افغان رو ندارم. قضاوت با شما...

 شما چی فکر میکنید ؟! آیا اون اشتباه میکرد؟

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...