در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به کودکان ناتوان ذهنی بود پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که خاطره آن هرگز از ذهن شنوندگان آن فراموش نمی شود :

 او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "جیمی" کجاست؟

 هرچیزی که خدا می آفریند کامله اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره

  کمال خدا در مورد جیمی  کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند

پدر جیمی ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه جیمی  را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره جیمی گفت :

یک روز که با جیمی در پارکی قدم می زدم تعدادی بچه را دیدم که بیسبال بازی می کردند.

جیمی  پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! من می دونستم که پسرم بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما  فهمیدم که اگه پسرم برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها رو می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شدم و پرسیدم : آیا جیمی هم می تونه بازی کنه؟

! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها را بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم ... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به جیمی دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا جیمی حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه جیمی برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که جیمی حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه

 اولین توپ که پرتاب شد، جیمی ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های جیمی نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. جیمی و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و جیمی باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : جیمی ،برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال جیمی  به خط اول ندویده بود! جیمی هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که جیمی به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و جیمی از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2  جیمی به سمت خط  دوم دوید. در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه جیمی به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!

وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: جیمی ، برو به خط خانه...! جیمی به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن جیمی  رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند ماننداینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه

 پدر جیمی درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند