از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمان ابری بود ، شاخه های خشکیده زمزمه او را می کردن وانتظار او را می کشیدند ، قطره های آب نم نم آسمان را ترک می کردن و به زمین تبعید می شدند . همه چیز این روزها در انتظار می گذشت ، انتظاری که چند ثانیه بیش به ظهور موعودش نمانده بود . اما خورشید کم کم از پشت دیوار ابری بیرون آمد. امروز صبح با طلوع دوباره خورشید تاریکی ها از  بین رفت ومی شد فکر کرد که فرصتی مجدد برای زندگی و جبران دیروز هست. آنگاه بود که کائنات لبخند شادی سردادند. آخر چند روزی بود که پشت دیوار ابری نشته بود . از خورشید پرسیدم اگر او نباشد آیا کسی دل تنگ او می شود ؟ لبخندی زد و گفت خواهیم دید . برای همین دیواری از ابر برای خود ساخت که پشت آن پنهان شود ، به خورشید گفتم که دیگر برای کائنات عادی شده ای.  درخت کهنسال گفت : اگر خورشید نباشد هیچ کس نیست . اما  باورنداشتم و می خواستم ایمان پیدا کنم. و خورشید رفت و پنهان شد .  روزی که پنهان شد ، گلها دیگر نخندیدند ، آن روز رودخانه مسیر خود راگم کرد در نبود اوهمه چیز بوی کهنگی می داد . همه پیش درخت پیر رفتن ، او به آنها مژده ی ظهور می داد و می گفت روزی او خواهد آمد . با خود فکر کردم ایا بزودی همه این وضع و ندیدنش را عادت خواهند کرد ؟ چند روز گذشت اما هیچکس به این وضع عادت نکرد همه در سکوت مطلق انتظار او را می کشیدند . در تمام این مدت این تاریکی و سایه ها بودند که پایکوبی می کردند ، پادشاه تاریکی ها داشت دنیا رافتح می کرد ، که صدای زمین هم در آمد روبه آسمان کرد و گفت : ما به تونیاز داریم. در نبود تو درختان دیگر دست های یک دیگر را نمی گیرند ، در نبود تو رودخانه از مسیر خود گم شده ، در نبود تو بلبلان دیگر نمی خوانند در نبود تو شادی دیگر رنگی ندارد از خفا بیرون بیا پیش ما برگرد . وخورشید لبخند زنان از پشت دیوار ابری بیرون آمد کم کم جا را دستی کشید و روشن کرد ،انگار بازی رنگها بود درختان سبز، گلهای سرخ آسمان آبی دنیای رنگی ...

و این گونه بود که در هرسپیده دم انتظار او دیگر یک عادت نبود یک اشتیاق بود ......