وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی درد و بی کس البته از نوع نردبونی !!!
و این لقب هم چقدر به او می امد نه زن داشت نه بچه و نه کس و کاردرستی  .
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهر زاده دارد که انها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عمو جان برایشان گرم نمی شود تنهایش گذاشته بودند.
وقتی که مرد من و سه چهار تا از بچه های محل که می دانستیم ثروت عظیم و بی کرانش بی صاحب می ماند بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه ها بفهمد شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانه اش شدیم و هر چه پول نقد داشت بلند کردیم بعد هم با خود کنار امدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پولها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد تازه می توانیم کمی هم از این پولها رو از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشه و هم ماها تعجب !!!!!
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری اش که با همت ریش سفید های محل به بهشت زهرا رفتیم من و بچه ها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی امدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی درد خرج سرپرستی همه انها را می داده، بچه های یتیم را دیدیم که اشک می ریختند و انگار پدری مهربان را از دست داده اند از خودمان پرسیدیم:
او تنها بود یا ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دل شکسته

روزگار غریبی است ...

هشدار:  این داستان فقط یه نقل قول بود و از پذیرفتن هرگونه وصله و برچسب معذور می باشیم. لطفا ذهنتون روی پیام اخلاقیه باشه