صورت دخترک از اشک خیس خیس شده بود و به کسی که مدتها بود در کنارش زندگی میکرد و حالا میخواست برای همیشه تنهایش بگذارد نگاه میکرد.

 

با گریه و زاری به او میگفت میدونی اون موقع که برای اولین بار دیدمت چقدر ازت خوشم اومد. هر روز بعد از مدرسه به امید دیدن تو میاومدم سر خیابون و تو رو که با دوستات توی مغازه بودین و نگاه میکردم و لذت میبردم . میدونی اون روزی که نیم ساعت جلوی مغازه و ایستادم و تو رو نگاه کردم و برات لبخند زدم وقتی دیر به خونه رسیدم چه کتکی از بابام خوردم. میدونی چقدر گریه کردم و به بابام التماس کردم تا اجازه داد تا تو برای همیشه مال من بشی. حالا چرا میخوای از پیشم بری چرا میخوای منو تنهام بذاری. دخترک همچنان اشک میریخت و حرفهایش را به (( او )) میزد. اما انگار (( او )) اصلاً صدایش را نمیشنید و خیلی بی اعتنا به گوشه ای زل زده بود .

ریحانه مادر آخه چقدر با اون ماهی حرف میزنی ، اون مرده. پاشو برو دنبال درس و مشقت. قول میدم اگه گریه نکنی فردا برات از همون مغازه ی سر خیابون یه ماهی قــرمــز دیگه میخرم.

به نظر من آخر داستان تحریف شده {{ او }}  یک نامرد بود ...