پیرزنی مشغول نماز خواندن بود . چند زن هم نشسته بودند و از او تعریف می کردند .
یکی گفت : این زن ، خدا عمرش بدهد ، خیلی با ایمان است . در موقع نماز ، تمام حواسش به جانب خداست . آنقدر مومن است که اگر سر نماز صد نفر هم حرف بزنند ، انگار نه انگار و ...
پیره زن نمازش را قطع کرد و گفت : بله ! روزه هم هستم ، مشهد و کربلا و نجف هم رفته ام !

**************

همسر ساشاگیتری هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید : در اولین ماه های آشنایی با ساشا یک روز خیلی جدی به او گفتم : عزیزم ! من تو را خیلی دوست دارم . تو چطور ؟
او جواب داد : من هم مثل تو خودم را خیلی دوست دارم !

********************

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ٩ دینار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که ١٠ دینار بدهد که عدد تمام باشد . در این وقت ، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید . پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : (( باشد ، همان ٩ دینار را بده ، قبول دارم . ))

****************

منتقد ادبی از نویسنده ای پرسید : شما از اصطلاح خلأ دردناک زیاد استفاده می کنید . مگه ممکنه چیزی هم خالی باشه هم دردناک ؟ نویسنده گفت : عجیبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته اید ؟!!

*******************

 شخصی در مراسم ختم پدرش در حالی که از شرکت کنندگان در مراسم ختم تشکر می کرد ، گفت : دوستان خوبم نمی دانم چطور از شما تشکر کنم . انشاءالله در فوت پدرتان جبران خواهم کرد .

**********************

 پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش های خود را گذاشت داخل یخچال ، کتش را به لوستر آویزان کرد و لیوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بیرون ریخت  . شخصی که در بیرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ریخت و گفت : ای عمو مگر مرض داری آب را می ریزی بیرون ؟
پروفسور  گفت : خیلی می بخشید من نمی دانستم که شما در لیوان هستید !

******************

 شخصی هفت تیری پیدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسید :
ملا جان بگو این چیست ؟
ملا نگاهی به هفت تیر انداخت و گفت :
این چپق فرنگی است .
مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تیری در رفت ودودی بلند شد و مرد بیچاره نقش بر زمین گشت .
ملا نگاهی به جسد بی جان مرد انداخت و گفت : (( عجب توتون خوبی توی چپق بود تا یک پک کشید ، افتاد ! ))

****************

 جوانی دارای زنی بد اخلاق بود و ناچار هر روز او را کتک می زد . زن شکایت شوهر را پیش پدر برد . پدر نیز او را کتک بیشتری زد و روانه ی خانه ی شوهر نموده و گفت : حالا برو به داماد بگو که اگر تو دختر مرا کتک زدی ، من هم تلافی نموده ودر عوض زن تو را کتک زدم !

*******************

انیشتین روزی به چارلی چاپلین نابغه ی سینمایی گفت : آنچه که باعث شهرت عظیم تو شده است و در همه جای دنیا تو را می شناسند این است که با حرکات تو همه زبان تو را می فهمند .
چارلی در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده این است که اغلب مردم حرف های تو را نمی فهمند !
*****************
 روزی مظفردین شاه وارد مجلسی می شد ، جلوی در ورودی دو نفر مأمور ایستاده بودند ، شاه روی به یکی از آن ها کرده و پرسید : اسم تو چیست ؟
مأمور گفت : قربانعلی .
پرسید : این چیه که در دست داری ؟
گفت : اسلحه است .
شاه گفت : باید از آن به خوبی مواظبت کنی ، این تفنگ مثل مادر توست .
بعد شاه از دیگری پرسید : نام این چیه ؟
مأمور دوم گفت : قربان این مارد قربانعلی است .
*************
 سر کلاس درس جغرافیا معلم رو به یکی از بچه ها کرد و گفت : احمد بگو ببینم که نصف النهار یعنی چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه نصف النهار یعنی شام !
معلم گفت : احمد ! یعنی چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه ، مادرم نصف نهار را برای شام نگه می داره تا بخوریم !!
****************

 بر سر سفره ای ناگهان صاحبخانه دید که در یک بشقاب مگسی افتاده است .
آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانیت گفت : مگر ندیدی مگس توی آش افتاده است ؟
آشپز با کمال سادگی و وقار گفت : ای آقا ! مگر یک مگس چقدر می تواند آش بخورد .

********************
 در هیاهوی فرضیه ی نسبیت - روزی در شهر نیویورک مسافری از راننده ی اتوبوس می پرسد : آیا میدان واشنگتن تا اینجا دور است یا نزدیک ؟
راننده جواب می دهد : طبق اظهارات انیشتین کلمه ی دور مفهوم نسبی دارد . بستگی به این دارد که شما عجله داشته باشید یا خیر !!

***************
 یکی از افسران خارجی به ناپئون گفت : ما برای کسب شرف و فرانسوی ها برای پول جنگ میکنند .
ناپلئون گفت : بله ؛ انسان همیشه طالب چیزی است که ندارد ! 

*************

 یکی از دانشمندان گوش بزرگ و درازی داشت ، شخصی از راه استهزاء و مسخره به او گفت : گوش های شما برای یک انسان دراز است .
دانشمند گفت : بله ؛ گوش های شما هم برای یک جثه ی یک الاغ کوتاه است .

*****************

 صاحت منصبی از جنگ بر گشته بود ، از او پرسیدند : در این جنگ شما چه کردید ؟
گفت : هر دو پای یک نفر دشمن را از قوزک بریدم .
گفتند : چرا سرش را نبریدی ؟
گفت : سرش را کس دیگری بریده بود !    

****************       

شخصی نزد طبیبی رفت و گفت : دردی دارم آن راعلاج کن
طبیب پرسید  چه دردی داری ؟
مریض گفت : چند روز است که موی من درد می کند!
طبیب پرسید : امروز چه خورده ای ؟
مریض گفت : نان و یخ!
طبیب گفت : سبحان الله  نه دردت به درد آدمیان می ماند و نه غذایت به غذای عالمیان!
************* 

 

 پیرزنی در آینه نگاه می کرد دید چشم هایش گود رفته , صورتش چین خورده و رنگش پریده است
با خود گفت: معلوم میشود دیگر مثل قبلاً آینه نمی سازند!

************

عبید زاکانی در رساله ی دلگشا از فواید پس گردنی می نویسد:
پس گردنی فضیلتش آن است که حسن خلق می آورد , خمار از سر به در می کند , بد رامان
را رام  می سازد و ترش رویان را منبسط می سازد و دیگران را می خنداند , خواب از چشم 
می رباید و رگ های گردن را استوار می سازد !!