یک روز آفتابی شیری در بیرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب میگرفت؛ در همین حال روباهی سر رسید
روباه: می دونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
روباه : اوه. ولی پنجه های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می کنه.
شیر : اوه. نه. بده برات تعمیرش می کنم.
روباه : مسخره است. هر احمقی میدونه که یک شیر تنیل با چنگالهای بزرگ نمی تونه یه ساعت مچی پیچیده رو تعمیر کنه.
شیر : البته که می تونه. اونو بده تا برات تعمیرش کنم.
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با ساعتی که به خوبی کار می کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شیر دوباره زیر آفتاب دراز کشید و رضایتمندانه به خود می بالید.
بعد از مدت کمی گرگی رسید و به شیر لمیده در زیر آفتاب نگاهی کرد.
گرگ : می تونم امشب بیام و با تو تلویزیون نگاه کنم؟ چون تلویزیونم خرابه.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که این چرند رو باور کنم. امکان نداره که یک شیر تنبل با چنگال های بزرگ بتونه یک تلویزیون پیچیده رو درست کنه.
شیر : مهم نیست. می خواهی امتحان کنی؟
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با تلویزیون تعمیر شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالی دور شد.

حال ببینیم در لانه شیر چه خبره؟
در یک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسیار پیچیده بوسیله ابزارهای مخصوص هستند
و در طرف دیگر شیر بزرگ مفتخرانه لمیده است.

نتیجه :
اگر می خواهید بدانید چرا یک مدیر مشهور است به کار زیردستانش توجه کنید.

نکته مدیریتی در دنیای کاری
اگر می خواهید بدانید چرا یک شخص نالایق ارتقا پیدا می کند ؛ به کار زیردستانش نگاه کنید
__________________
رمز پیروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کردیم و پا در جاده ی مه آلود و زیبای جوانی نهادیم. ما رفتن را زندگی کردیم، اندیشه هایمان را به زلف باد و باران سپردیم و وسعت بی پایان سکوت را فریاد زدیم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستادیم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پیش خواهیم رفت ما زندگی را هرگز نمیبازیم.