روزی حاکمی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
حاکم تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر حاکم جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای حاکم آورده بودند.
حاکم به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، حاکم از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای حاکم تعریف کرد.
در این هنگام حاکم دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
حاکم روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
حاکم ادامه داد: « مردم به حاکمی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه حاکمی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»