زنی می رفت، مردی او را دید و دنبال او روان شد. زن پرسید که چرا پس من می آیی؟ مرد گفت: برتو عاشق شده ام. زن گفت: برمن چه عاشق شده ای، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید، برو و بر او عاشق شو. مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت: چرا دروغ گفتی؟ زن گفت: تو راست نگفتی. اگر عاشق من بودی، پیش دیگری چرا می رفتی؟ مرد شرمنده شد و رفت.

 ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

 

سر قبر شخصی نوشته شده بود: کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است. من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم

 

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست: «اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه. حرف بزن. دلم واسه صدات تنگ شده. دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید. مرد گفت:«میدونی سحر!؟ می خواستم جبران کنم! اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید. آرام سر بلند کرد. اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

حمید! به خاطر من زنده بمون! می خوام همه چی رو از نو بسازم. بهم یه فرصت دیگه بده. و آرام خواند: «ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد: «متأسفم! تموم کرد...»

 

مادر بزرگ بی قرار بود. آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد. فردا قرار بود پدر، او را به خانه سالمندان ببرد. مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد. مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد. او میخواست پیش ما بماند. ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت. فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد. او همیشه کنار ماست...

 

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش. پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده. رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته. سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد. بغض راه تنگ نفسش را می بندد. فشار بر بدنش دوچندان می شود. می نالد : ؟«اشهد ان ...»

ناگهان همه جا روشن می شود. نور تند خورشید چشمش را می زند. کسی فریاد می کشد: « یکی هم اینجاست. کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»

 

خیلی چاق بود. پای تخته که می رفت، کلاس پر می شد از نجوا. تخته را که پاک می کرد، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد. آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت:«خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد. معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند. لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...