یک کارمند دولتی از فرط بی حوصلگی به جستجو در قفسه های قدیمی اتاق کارش مشغول شد. در حین جستجو به یک چراغ پیه سوز خیلی قدیمی برخورد. با خودش فکر کرد می تواند از آن به عنوان یک شی زینتی در دکور خانه اش استفاده کند. بنابراین آن را با خود به خانه برد. هنگام تمیز کردن و پولیش چراغ، یک غول از چراغ بیرون آمد و گفت که می تواند سه آرزوی او را برآورده کند.

کارمند گفت: «یک نوشابه خیلی خنک می خواهم.» غول نوشابه ای خنک با یخ را برای او ظاهر کرد و او نیز خورد.

سپس کارمند گفت: «حالا دوست دارم در یک جزیره زیبا و خوش آب و هوا کنار ساحل باشم.» ناگهان خود را در یک ساحل زیبا و رویایی دید.

کارمند برای آرزوی سوم خود گفت: «دوست دارم هرگز کار نکنم.» پوف! کارمند چشم هایش را باز کرد و خود را در اتاق کارش دید.