پیرمردی پسر جوانی داشت که بسیار گناه می کرد. برای آنکه او را متوجه گناهان خود کند، روزی به او گفت: به ازای هر گناهی که انجام می دهد میخی بر تخته ای بکوب.

 

روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت می کرد تا اینکه روزی رسید که جایی برای کوبیدن میخ بر روی تخته وجود نداشت. پسر به خود آمد و پریشان به سوی پدر رفت. پدر به او گفت: اینبار به ازای هر کار نیکی که می کنی یک میخ از آن تخته جدا کن. پس از گذشت ماهها یک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالی که آن تخته چوب خالی از میخ شده بود. پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت: روح آدمی مثل این تخته چوب می باشد تو همه میخها را در آوردی ولی اثر آنها بر روی تخته چوب باقیست. گناهان هم همان کاری را با روح می کنند که این میخ ها با تخته کردن.