استادی با مریدش در صحرای عربستان اسب سواری میکنند. استاد از هر لحظه سواری اش برای آموختن ایمان به مریدش استفاده میکند به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز بندگانش را رها نمیکند.

 شب هنگام در چادر؛ استاد از مریدش میخواهد اسب ها را به صخره ای در نزدیکی شان ببندد. مرید به سوی صخره میرود؛ اما سخنان استاد را به یاد می آورد و فکر میکند : حتما دارد امتحانم میکند باید اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نمیبندد .

صبح روز بعد ، مرید متوجه میشود که اسبها ناپدید شده اند. خشمگین به سراغ استادش میرود و فریاد میزند : تو درباره خدا هیچ نمیدانی!!! من اسبها را به امان او رها کردم ، وحالا رفته اند.

 استاد پاسخ داد: خدا میخواست مراقب اسب ها باشد. اما برای آن کار ابتدا نیاز به دستان تو وجود داشت تا آنها را ببنددی.

پائولو کوئیلو