ملایی چند شب در هیأتی منبر رفت. شب آخر، پاکت چند شبی را که منبر رفته بود از صاحب مجلس گرفت.

شخصی جلوی ملا را گرفت و گفت: «آقا ملا ! بی‌زحمت یک دعا در گوش من بخوانید».

ملا دعا را خواند.

بعد آن شخص گفت: «آقا ملا ! من را حلال کنید».

ملا گفت: «حلالت کردم».

چند دقیقه بعد ملا رفت تا برای خانه‌اش خرید کند.

وقتی خواست پول اجناس را به صاحب مغازه بدهد، دست کرد داخل جیبش و دید ای داد بی‌داد! خبری از پول و پاکت نیست.

ملا که به قضه پی برده بود  با حسرت گفت: «وای من ! حلالش هم کرده‌ام».