گویند که روزی تمام خصایص ادمی در کنار هم جمع شده بودند از جمله عشق و دیوانگی و تنفر و شجاعت
بعد از کمی صحبت پیشنهاد می کنند که بازی کنند و تصمیم به بازی قایم موشک می گیرند
دیوانگی گرگ و بقیه قایم می شوند
عشق داخل گل رز قایم می شود
دیوانگی بعد از کل جستجو همه را به جز عشق و تنفر پیدا می کند
دیوانگی ناراحت شده و تکه چوبی را بر می دارد و شروع به گشتن می کنددر هنگام گشتن با ضربه ای که به گل رز می بیند که گل رز شروع به سرخ شدن می کنند بعد از کمی دقت متوجه میشند که چوب به چشمهای عشق خورده و از آنها خون بیرون امده و عشق کور شده همه ناراحت تصمیم می گیرند که دیوانگی را همراه عشق قرار بدهند
به همین خاطر عاشق کور و دیوانه است
راستی نماد عشق را همان گل رز قرار دادند گل رزی که به خاطر خون عشق سرخ شده بود
یک چیز را فراموش کرده بودم بگم کسی دنبال تنفر نگشت چون عشق کور شده بود و متوجه نشد که تنفر پشت عشق مخفی شده است