مردی گفت : از پسر حلاج ( حمد ) شنیدم که گفت :

شب آخر ( زندگی حلاج ) به پدرم گفتم مرا نصیحتی کن !

گفت : زود نفس خود را اسیر کن ؛ مبادا او تو را اسیر کند .

گفتم پدر آیا نصیحتی دیگر می کنی ؟

گفت : وقتی دنیا در کار بردگی است تو به کاری بپرداز که از کمترین ذره اش از کار و عالم برتر و بزرگتر است .

گفتم : آن چیست ؟

گفت : معرفت