پادشاهی با خدم و حشم خود برای شکار به بیرون شهر رفته بود که در میان راه به او گفتند یکی از اولیا در همین نزدیکی منزل دارد .

پادشاه عنان اسبش را بسوی منزل او کج کرد و  به نزد او رفت.

پادشاه لباس فاخری پوشیده بود . درحالی که سوار مرکبش بود به او سلام کرد و از او پرسید : ای شیخ این لباسی که من پوشیده ام نماز در آن جایز است ؟

شیخ خندید.

پادشاه با تعجب از او پرسید : به چه می خندی ؟

جواب داد : به سستی عقلت و به جهالتت و غفلت تو از خودت. تو در نظر من به سگی شبیه هستی که مردار می خورد و به خون و پلیدی آن آغشته می گردد ؛ اما وقتی می خواهد ادرار کند پایش را بلند می کند تا نجاست به آن نرسد ! تو مانند ظرفی مملو از حرامی و گناه بسیاری از مردم را به گردن داری آنوقت درباره لباس نمازت از من سوال می کنی ؟

پادشاه به گریه افتاد و از اسبش پیاده شد و بیدرنگ دست از سلطنت کشید و ملازم خدمت وی شد.

شیخ سه روز او را نزد خود نگه داشت و مهمان کرد و پس از آن برایش ریسمانی آورد و گفت : ای پادشاه، ایام مهمانی به پایان رسید اکنون به کار هیزم کشی بپرداز .

پادشاه طبق دستور وی به آنکار پرداخت . هیزم بر سر میگذاشت و وارد بازار میشد مردم به او نگاه می کردند و می گریستند. او هیزم را می فروخت و از بهای آن به اندازه قوتش بر میداشت و بقیه را صدقه میداد. و به همین صورت زندگی میکرد تا اینکه از دنیا رفت.

هنگامی که مردم نزد شیخ می آمدند و از وی طلب دعا می نمودند ، وی آن مرد را به آنها نشان میداد  و می گفت از او بخواهید برایتان دعا کند زیرا پس از آنکه به پادشاهی رسید از آن دست برداشت و به زهد و پارسایی پرداخت و اگر من گرفتار سلطنت و پادشاهی بودم  چه بسا به زهد نمی پرداختم .

پس از مرگ مرد هیزمکش ، قبرش زیارتگاه گردید.