نیک فطرتی در حال طواف وداع بود
مردی به مزاح به او گفت : آیا از خدا برگه ی برائت از آتش را گرفتی ؟
او گفت : نه مگر مردم چنین برگه ای از خدا گرفته اند ؟
آن مرد گفت آری
او گریست و داخل حجرالاسود شد و پرده ی کعبه را چنگ زد و گریه می کرد و از خدا نوشته ای می طلبید که او را از آتش نجات دهد.
در این هنگام مردم و اطرافیانش او را سرزنش کردند و درحالی که متاثر شده بودند به او گفتند که فلانی با تو مزاح نموده است. و او نمی پذیرفت بلکه به همان حال خویش اصرار می ورزید.
همینگونه می نالید که ناگهان ورقه ای از آسمان از طرف ناودان بر او فرود آمد و در آن نوشته شده بود که خدا او را از آتش نجات داد.
پس خوشحال شد و مردم به آن آگاه شدند.و نشان آن نوشته این بود که از هر طرف خوانده می شد هیچ تغییر نمی کرد و هرگاه آن برگه برگردانده می شد نوشته نیز برمی گشت .