دلم می‌خواست
«مشیری»

من امشب، هفت شهر آرزوهایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور باران است!
کبوتر‌های رنگین بال خواهش‌ها
بهشت پر گل اندیشه‌ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشائی است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می‌ریزد
جهان در خواب
تنها من، در این معبد، در این محراب:

دلم می‌خواست: بند از پای جانم باز می‌کردند
که من، تا روی بام ابر‌ها، پرواز می‌کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می‌رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می‌کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!

مگر یک شب، از این شب‌های بی‌فرجام،
ز یک فریاد بی‌هنگام
ـ به روی پرنیان آسمان‌ها ـ خواب در چشم خدا لرزد!

دلم می‌خواست: دنیا رنگ دیگر بود
خدا، با بنده‌هایش مهربان‌تر بود
از این بی‌چاره مردم یاد می‌فرمود!

دلم می‌خواست زنجیری گران،
از بارگاه خویش می‌آویخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می‌کردند.

چه شیرین است: وقتی بی‌گناهی داد خود را
از خدای خویش می‌گیرد.

چه شیرین است، اما من،
دلم می‌خواست اهل زور و زر، ناگاه!
ز هر سو راه مردم را نمی‌بستند
و زنجیر خدا را برنمی‌چیدند!

دلم می‌خواست: دنیا خانه‌ی مهر و محبت بود
دلم می‌خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی‌کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی‌بستند.
مراد خویش را در نا مرادی‌های یکدیگر نمی‌جستند،
از این خون ریختن‌ها، فتنه‌ها، پرهیز می‌کردند،
چو کفتاران خون‌آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می‌کردند!

چه شیرین است وقتی سینه‌ها از مهر آکنده‌ است
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابنده است.
چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است