زن و شوهری دست در دست هم در جنگلی که دور دریاچه ای را گرفته بود قدم می زدند . درختان حصار خوبی درست کرده بودند.

هوا گرم بود و کسی در آن حوالی دیده نمی شد .

آنها در گوشه ای نشستند و صحبتهای خصوصی کردند ، که ناگهان صدای گوشخراشی شنیدند :

گروهان استتار شده ، گوش به فرمان من ... آماده ... قدم رو...

و تمام جنگل از آن منطقه دور شد .