پیرزنی فرتوت سر و گوش جنبان و دل و سینه لرزان به پیش بوحلیم در آمد که یا شیخ مرا سخنی گوی که هم دنیایم بسازد و هم آخرتم آباد.

شیخ چون هیچ در او نیافت بفرمود: مادر! صبیّه را بفرما بیشتر قدر جوانیش را بداند.

 

 

منبع : http://barfetaze.mihanblog.com/

داستان کوتاه