آقاى شیخ اسماعیل مسأله گو ساکن مشهد گفت:

یکى از تجار مشهد، هنگامى که مى خواست براى سرکشى به باغش ـ که در نزدیکى مشهد قرار داشت ـ برود، به دکان عطارى آمد و گفت: یک سیر خاکشیر بده.

عطار اشتباهى یک سیر تنباکو آماده کرد.

تاجر گفت: من از تو خاکشیر خواستم.

گفت: اشتباه کردم و خواست کیسه را خالى کند؛ ولى تاجر گفت: مانعى ندارد، تنباکو را هم بده.

تاجر گفت: تنباکو را هم گرفتم، وقتى از دروازه ى شهر خارج شدم، الاغ بى راهه رفت؛ چون به آن اطراف آشنا بودم، با خودم گفتم: مانعى ندارد، از هر راه که برود، بالاخره به مقصد مى رسم.

مقدارى راه پیمودم تا کنار نهرى رسیدم. دیدم در کنار نهر، شخصى قلیان خود را حاضر کرده و آتش هم در آتش گردان آماده است تا چشمش به من افتاد، گفت: تنباکو را بده و به اندازه ى یک سرقلیان برداشت.

گفتم: بقیه اش را هم نگه دار.

گفت: لازم ندارم، هر وقت خواستیم، مى آورند!