مردی در حال مرگ بود ، برای لحظه ای مرد و پس از چندی به این دنیا باز گشت ، پسرانش دور او جمع شدند ، با هیچ کسی حرف نمی زد ، یک دوست بازاری داشت که خواست او بیاید .

پسرانش سریع رفتند و دوستش را بالای سر پدر آوردند ، دوستش سرش را در گوش وی نمود و مرد چیزی در گوش او زمزمه کرد ، بازاری از تعجب چشمانش گرد شد و تا خواست چیزی بگوید ، جان مرد بالا آمد و مرد.

پسرانش خواستند بدانند پدرشان در لحظه آخر چه گفته ؟؟؟

هرچه کردند بازاری نگفت که پدرشان چه گفته ، خلاصه قسم دادند .

مرد بازاری گفت پدرتان در آخرین لحظات گفت ، مضنه ی گردو در بازار چند است ؟ گردو انبار کنم یا عسل؟!!!


دم مرگ هم دست بر نمیدارد دنیا!