قبل از بیماری مدیر یکی از ادارات بود . طفلک برای خودش دبدبه و کبکبه ای داشت تا اینکه بیماری به جانش افتاد و زمین گیرش کرد .

مجبورش کردند حکمش را پس بدهد و تنها لطفی که در حقش کردند بیرونش نکردند و گذاشتند بماند و با ویلچرش از صبح تا عصر در ادارات بچرخد ، مبادا زن و بچه اش بو ببرند این بیچاره از اسب و اصل با هم زمین خورده است .

دیروز می خواستم بروم دستشویی و همین که در را باز کردم دیدم روی صندلی چرخدارش نشسته و مستاصل زل زده است به من . به اش می گویم کمک می خواهید؟

نگاهم می کند ، می خواهد با همان غرور که چیزی از ان نمانده بگوید نه که خودش می فهمد نمی شود و با سر تصدیق می کند .

میروم جلو معلوم است توالت رفته و نتوانسته خودش را جمع کند . شلوارش رو زانویش گیر کرده و در نیمی از شلوارش شاشیده است . زیر بازواهایش را می گیرم - چقدر سبک است - بلندش می کنم با یک دست نگهش می دارم و با دست دیگر کمکش می کنم شلوار را بالا بکشد دارم زیپش را می بندم که نگاهمان می رود توی هم ، درد نگاهش خوردم می کند .

بغلم می کند زار میزند . می گوید ببخشید نجس شدی . توی دلم می گویم این خود زندگی است که عین نجاست است . سرش را می بوسم سعی می کنم مردانه برخورد کنم  ، با او دست می دهم و می روم .

می نشینم روی توالت فرنگی سرم را توی دستهایم می گیرم و در خودم مچاله می شوم.

....

منبع : http://www.roozbeh.net/?p=807