ظالمان خواستند تا آن مرد خداپرست را در آتش بسوزانند.زنبور عسلی در اطراف آتش برافروخته پرواز می کرد .
مرد یکتاپرست از او پرسید :
ای زنبور در اطراف آتش چه می کنی ؟
آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟
زنبور گفت : آمده ام تا آتش را خاموش کنم .
مرد یکتاپرست با لبخند گفت : مگر نمی دانی که
آب دهان کوچک توهیچ تاثیری بر آتش ندارد ؟
زنبور در جواب گفت : چرا می خندی ؟
من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم ،
بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام
که او در اتش بود تو چه می کردی ؟
بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم!