برف سنگینی باریده بود . کودک زیر شیروانی مشغول مطالعه بود. ناگهان متوجه ی چند پرنده شد که پشت پنجره ی اتاقش نشسته بودند. او با خوشحالی مقداری از غذای دیشب را با دست خود به آنها داد.

بعد از ظهر کودک داشت برای بازی بیرون می رفت که اینبار تعداد زیادی پرنده را دید که پشت پنجره نشسته بودند. او تمام غذای دیشب را کنار آنها گذاشت و آنقدر سرگرم شد که بیرون نرفت.ناگهان پدر و مادرش که آنروز کمی دیر کرده بودند سراسیمه وارد اتاق شدند وبا دیدن فرزندشان که داشت به پرندگان غذا می داد آرام شدند . پدر پس از کمی مکث به مادر گفت :

 

- عزیزم ... خدا رو شکر ... دیدی چقدر گرگ روی برفها به این طرف و آن طرف می دویدند؟!