وقتی که معاویه مرگش فرا رسیدخودش رامخاطب ساخته گفت : ای معاویه اکنون که پیرشده ودرگناه و ستمگری وهزاران آلودگی سقوطکرده ای به یادپروردگارت افتاده ای ؟ ...

ودر آخرین سخنرانیش چون به عواقب جنایات وکیفراعمالش واقف بودباافسردگی گفت : ...

ای کاش مانندمری ازقریش زندگی کرده بودم وهرگزچیزازامورمردم رابه عهده نگرفته بودم .

 

وهنگامی که مردن عبدالملک مروان فرارسید،مرد لباس شوئی رادرگوشه ای دیدکه برای شستن ،لباسهارازیرورومی کردگفت : به خداقسم آرزوداشتم که لباس شوئی کرده ازدست رنجم ارتزاق می کردم وهرگز کاری ازامورمردم رابه عهده نداشتم .

وقتی سخن وی به گوش ابوحازم رخشتو رسید گفت : سپاس خداوندراکه خلفاءراجوری قرارداده که وقت مرگ آرزوی شغل ما رامی کنندولی ماهرگزآرزوی کارآنهارانمی کنیم .

ونقل شده که وقتی عمربن عبدالعزیزهنگام مرگ ،حالش سخت شدبرای اوطبیب آوردند، طبیب پس از معاینه وی ،گفت :اومسموم شده وازمرگ گریزی ندارد .

عمرگفت :کسانی هم که مسمون نشده اند ازمرگ گریزی ندارند ودرپایان گفت :خدایاتومرا امرکردی کوتاهی کردم ونهی کردی نافرمانیت نمودم .

هارون الرشید وقت مردن درحالی که کفن خودرامرتب می کردبه آن نظرکرده گفت : مالم سودی برایم نداشته وحکومتم ازدستم رفت .

ومامون فرزندش که مانندپدرجنایات زیادی درتحصیل حکومت خویش کرده بودهنگام مرگ ناگهانی خودگفت :ای خدائی که هرگزملکش زائل نمی شود، رحم کن به کسی که حکومتش ازدست رفت .

معتصم عباسی وقت مردن گفت : اگرمی دانستم که عمرم تااین حدکوتاه است هرگزنمی کردم آنچه جنایت درتحصیل خلافت کردم .

مستنصرفرزندمتولک هنگام مردن دربسترش زیاد بی قراری می کردبه اوگفتند: نگرانی برای تونیست .

گفت : جزنگرانی برایم نیست چون دنیا و آخرت ازدستم رفت .

عمروعاص هنگام مردن درحالی که باحسرت به صندوقهای پولهایش که همه راازراه دین فروشی وخیانت به دست آورده بودنگاه می کردو گفت :چه کسی اینهارابرمی گیردکاش خوب می شدم ونمی مردم .

حجاج بن یوسف خونریز تاریخ زمان مردنش گفت : خدایا مرابیامرز که همه مردم اتفاق داردندکه تومرانمی آمرزی .

 

ویکی ازآنان هنگام مرگ گریه می کردگفتند:برای چه گریه می کنی .

گفت :برای دنیاگریه نمی کنم پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم ازماپیمان گرفت که توشه مان دردنیا مانند توشه یک سواردرمسافرت باشد .

و دیگری ازآنهاوقت مردن غش کردوچون به هوش آمدگفت : چقدرسفرم دوراست و توشه ام اندک می باشد .

 

یکی اززاهدن چون مرگ بسیاربراوسخت می نمودبه اوگفتند:گویا دنیا را زیاد دوست می داری ؟ جواب داد: خیر ورود بر نزد خداوند بسیارسخت است .

 

یکی ازآنان هنگام مرگ همسرش گریه می کردپرسید:چراگریه می کنی ؟گفت برای تو .

به خانمش گفت :توبرای خویش گریه کن که من برای امروزچهل سال گریه کردم .

وبالاخره به شخصی هنگام مرگ گفتند:ای بنده خدا چگونه صبح کردی ؟گفت :درحالی که ازدنیاکوچ می کنم وازبرادرانم جدامی گردم واعمال زشت خودراملاقات می کنم .