گویند مردی بر لب رودخانه رخت می شست. ناگهان شتری را دید که به سوی او می آید.

برفور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت.

شتر در حالیکه به آرامی از کنار وی عبور میکرد گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانه ام از این سروصداها بسیار شنیده ام!