مرد روستائی سخت مریض شد و خیال میکرد که بزودی میمیرد . لذا رو به زنش کرده و گفت : این آخر عمری از تو یک خواهشی دارم و آن اینست که اگر من مردم ، و  تو قصد ازدواج داشتی با همسایه سمت چپی ازدواج بکن !!
زن گفت : آخر چرا چنین حرفی میزنی ؟ اول اینکه من دعا میکنم خدا به تو شفا بدهد ، بعد آن چرا با همسایه دست چپی ؟ مگر او از همسایه دست راستی چه چیزی اضافه دارد ؟
مرد روستائی گفت : عزیزم مسئله همینجا ست دیگر ، همسایه دست راستی بسیار مرد محترم و مومنی است ، ولی همسایه دست چپی سال پیش یک گاو مریض به من فروخت و سر من کلاه گذاشت ، حال میخواهم با این کار من هم تلافی بکنم !!!