میگویند حاکمی در سفری با خود هندوانه ای داشت بعد از مدتی حرکت تشنگی توان او را برید لذا هندوانه را از میان دو نیم کرده و نصف آنرا تماما خورد بقیه را در سایه سنگی گذارد و بخود گفت : بگذار بگویند حاکمی از این مکان گذر میکرد و هندوانه ای که برای خود آورده بود نیم اش را خورد و نیمی از آن را برای رعایا گذارد .
مدتی رفت و دید تشنگی بسیار آزارش میدهد بهمین دلیل برگشت و آن نیم دیگر را نیز خورد و پوست هندوانه را در آن جا گذارد و بخود گفت : بگذار بگویند که حاکمی از این مکان میگذشت و هندوانه ای داشت آنرا خورد و پوست آنرا برای حشم رعایا گذارد .
ساعتی گذشت و بدلیل گم کردن راه باز بهمان مکان رسید و سخت گرسنه اینبار تمامی پوست باقیمانده از هندوانه را بدندان کشیده و با خود گفت : بگذار بگویند که از این مکان نه حاکمی آمد و نه گذشت .