در اتاق انتظار جمعیت فراوانی ایستاده بودند. کلافه و منتظر!

مرد میانسال طاسی با کیف سامسونت وارد شد. می خواست به سمت اتاق رئیس برود. جمعیت مانعش شدند. دوباره تلاش کرد. و باز هم جمعیت نگذاشتند حرکت کند.

سرآخر با عصبانیت فریاد زد: اصلا هیچ کس را نمی خواهم استخدام کنم. همه بیرون!