چند روز پیش تو یه جلسه بودم که یه نفر سر یه موضوع گفت: لعنت به دهانی که بی موقع باز شود...

 این جمله شما رو یاد چی میندازه؟

 ما رو بگی رفتیم تو رویا!... منو یاد اون داستان کتاب فارسی زمان ابتدایی خودم انداخت (البته نمی دونم الانم هنوز تو کتابا باشه یا نه) که یه لاکپشت و دو تا مرغابی تو یه برکه بودن و ... ادامه ماجرا تا می رسه به اینجا که لاکپشته در حالی که مرغابی ها داشتن می بردنش میاد حرفی بزنه یهو از اون بالا می افته پایین... همیشه از این داستان و این جمله بیزار بودم... نمی دونم چرا!

 خلاصه برای هر کسی (حتی خود شما) بارها پیش میاد که یه حرفی می زنه (بی موقع و بیجا) و باعث خجالت یا ضرری می شه،اگه اینا مربوط به خود شخص باشه تحملش راحت تره،با دو بار رو خود نیاوردن و سر زدن به کوچه علی چپ! حل میشه. ولی اگه یکی دیگه یا یه جمع از این جریان لطمه ببینه اونوقته که جا داره طرف یکم وجدان درد بگیره.

 الآن که اینا رو می نوشتم یاد دوتا جریان از دوران دبیرستان خودم افتادم اگه حوصله داری بخونی تا برات بگم...

 اولیش کلاس دوم بودم (فکر کنم)، ادبیات داشتیم یه شعر بود با این بیت...

 « گَر به اقلیم عشق ره یابی        همه آفاق، گلستان بینی »

 گفتم: اجازه ما بخونیم؟ گفت: بخون پسر خوب.

 منم عمداً خوندم « گُربه اقلیم .... » همه زدن زیر خنده.... معلم ادبیاتمون خیلی ناراحت شد و دیگه شعر رو معنی نکرد. همیشه هم از اون شعر سوال می داد و هر بار بچه ها به اون سوال که می رسیدن چپ چپ منو نگاه می کردن...

 دومیش سال سوم بودیم. برا درس کامپیوتر ( ببخشید شما تا آخر بخونید رایانه!) باید می رفتیم تو یه مدرسه ی دیگه که چنتا کامپیوتر داشتن، آخه اون موقع همه ی مدارس کامپیوتر نداشتن. بچه ها هم کلی خوشحال بودن که قراره عملی کار کنن. جلسه اول بود معلممون داشت با یه سیستم توضیح می داد تا بعد دانش آموزا با بقیه سیستما کار کنن... صفحه مانیتور تنظیم نبود، آقا هرچی دست کشید دور و برش دکمه های تنظیم رو پیدا نکرد یکی از بچه ها می دونست چطور تنظیم می شه و انجام داد...

 ولی وسط کار دوباره تنظیمات به هم ریخت. این بار معلم خودش درستش کرد... منم با صدای بلند گفتم: آآآآآآآفرین دیگه یاد گرفتی.!

 همه برگشتن طرفم ... چشما گرد و لبشونو گاز گرفته بودن.... فهمیدم که گند زدم...

 بنده خدا معلممون هیچی نگفت... اون جلسه،اولین و آخرین جلسه ای بود که با کامپیوتر عملی کار کردیم.... و همه حق داشتن منو مقصر بدونن...

 

http://soloroh.persianblog.ir/post/10/