یکی را سلاطین دچار بیماری عجیبی شد و تمام اطبای شهر بر این نکته متفق اقول شدند که این درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی که دارای فلان مشخصات باشد. پس به دنبال چنین شخصی گشتند و با مشخصات گفته شده  پسر دهقانی را یافتند. پس پدر و مادرش را خواستند و به ثروت زیادی آنها را راضی نمودند و قاضی حکم داد که : جایز است بخاطر سلامتی سلطان اگر خون یکی از رعیت ریخته شود .

در روز موعود جلاد قصد کرد تا پسر را بکشد . پسر سر به سوی آسمان بر آورد و لبخند زد.  سلطان از او علت خنده اش را پرسید. پسر گفت : فرزندان بر پدران و مادران خود می بالند و شکایت خود پیش قاضی می برند و داد از سلطان می خواهند ، اکنون پدر و مادر به علّت مال دنیا مرا به خون سپردند و قاضی به کشتن من حکم داد و سلطان مصلحت خود را در هلاک من می بیند ، پس به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم.

دل سلطان از این حرف به رحم آمد و گریان شد وگفت مردن من از ریختن خون این جوان بیگناه بهتر است. پس دستور داد او را آزاد کنند و به پسر ثروت فراوانی بخشید.

می گویند سلطان  در آن هفته شفا یافت.