نیمه های شب بود که مرد از خواب پرید چند لحظه ای روی تخت نشست ، اما همین که نگاهی به اطرافش انداخت و دید که زنش سرجاش توی تختخواب نیست فهمید که احتمالا دوباره همسرش دچار خوابدیدگی شده و از جا برخاسته و توی خواب  راه رفته و الان هم گوشه ای از خانه نشسته و داره توی خواب حرف می زنه.

مرد کمی گوش داد و صدای زنش را که شنید از اتاق خواب خارج شد و او را توی آشپزخانه دید که در عالم خواب دارد با یک نفرحرف می زند  او خواست طبق معمول بیدارش کند که یکمرتبه متوجه شد که زنش دارد اشک می ریزد و انگاردارد با مادرش حرف می زند.

مادر من میدانم شوهرم مرد خوب و زحمتکشیه ... اما این انتظار بزرگی که او با روی گشاده گاهی وقت ها یک شاخه گل برای من بیاورد... .

مرد هما جا نشست و جلو نرفت و آنقدر منتظر ماند تا زنش طبق معمول برخاست و به اتاق خواب برگشت و خوابید.

از فردا عصر هم وقتی مرد به خانه می آمد با روی خوش و لبخند یک شاخه  گل  برای زنش می آورد .

الان 25 سال از اون روز می گذرد و مرد هر روز با نشاط یک شاخه گل می آورد و زن هم هنوز نگذاشته بود شوهرش بفهمد که آن شب زن جوان با یک نمایش خواب به شوهرش آموخت که وظیفه ی یک مرد مهربان چیست.

===================

 

لذت لبخند زدن را تجربه کنید!!


تا زمانی که لبخند چهره مان را نپوشاند کامل لباس نپوشیده ایم!!

(گاندی)