وقتی بزرگ میشوی :

دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند دست تکان دهی ...

خجالت میکشی دلت شور بزند برای بچه قمریهایی که مادرشان برنگشته.

فکر میکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم - همانهایی که خیلی بزرگ شده اند - ذلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.

وقتی بزرگ میشوی: 

دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید. حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی.دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته.حتی آرزو نمیکنی ای کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی.

وقتی بزرگ میشوی :

قدت کوتاه میشود. آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابر ها نمیرسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند.

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمیبینی.و ماه- همبازی قدیم تو- آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمیکنی.

وقتی بزرگ میشوی :

دور قلبت سیم خاردار میکشی و تمام پروانه ها را بیرون میکنی و همراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی.

و یک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای!

آنروز دیگر خیلی دیر شده است...

فردای آنروز تو را به خاک میسپارند و میگویند:

خیلی بزرگ شده بود...