کار خوبی  داشتم و ماه اول آغاز به کارم بود که من به یکی از همکارانم علاقمند شدم و این علاقه رفته رفته شدید شد و عشق به معنای واقعی اش که انسان را از خواب و خوراک می اندازد در من ایجاد شد و ترغیبم کرد که این موضوع را مطرح کنم و در نهایت یکی از همکاران مسن را واسطه کردم اما آن خانم جواب رد داد و برای بار دوم من خودم با او صحبت کردم که باز هم جواب رد داد و بعد از آن بود که من برای اینکه از آن حالت خارج شوم به سراغ ازدواج رفتم.

وقتی از جواب رد آن خانم مطمئن شدم از مادرم خواستم که به خواستگاری دختری مناسب برود و بعد از اینکه همسرم را عقد کردم ، تلفنی ماجرا را به اطلاع آن خانم رساندم تا اگر برنامه ای دارد دیگر ملاحظه مرا نکند .

دیدم شروع کرد به گریه و زاری و حرف هایی زد که من تازه متوجه شدم او هم به اندازه من علاقمند بوده اما توقع اصرار بیشتر از جانب مرا داشته است.

این ماجرا حالت بدی در من ایجاد کرد ...

روز بعد برگ استعفایم رو برای اداره کارگزینی فرستادم و خدا رو شکر تونستم در مدت کوتاهی در شرکت دیگری مشغول بکار شوم .

 

پ . ن :

این داستان زندگی من نیست .